خرید بک لینک

یکشنبه هجدهم فروردین ماه- کابوس هایم از نو آغاز شده اند. کابوسی که خیلی وقت ها می بینم کابوس دلتنگی است. در خواب گریه می کنم و آنقدر دلتنگم که نزدیک است خفه شوم... الهام پشت به من روی تخت دراز کشیده و من به سقف نگاه می کنم. مهم نیست که در تمام مدت این زندگی مشترک او هرگز تلاشی برای غافلگیر کردن من در امور مختلف نکرد، نه حالا این برایم دیگر اهمیتی ندارد؛ چیزی که حالا دریغ مرا برمی انگیزد این است که هرگز مرا برای غافلگیر کردن خودش ترغیب نکرد. دوست دارم آنها که دوست دارم را با یک هدیه، با یک مهرورزی غیرمنتظره، با یک قطعه موسیقی، یا هر چیز دیگری غافلگیر کنم. اما او هرگز چنین روحیه ای نداشت.
آسمان صاف و آفتابی است و من از خودم حیرت می کنم که چرا در این هوای تمیز هراس برم داشته؟ گویی ابرها چیزی را بر من می پوشاندند که حالا دوست ندارم آن را ببینم. یا شاید شمار روزهای انتظار را به یادم می آورند. امروز روز هفتاد و دوم است. انتظار چه چیزی را می کشم؟ یا چه کسی را؟ به نظرم دوران همه امیدها و سرخوشی ها برای من تمام شده است. خیالبافی هایم به زودی به بن بست می رسد و من درمی یابم همان امید کوچکم به خوشبختی چقدر واهی بوده است. اگر خیلی خوش شانس باشم یک موفقیت کاری همه چیزهای خوب این جهان را که به عشق مربوط می شوند از یادم می برد و من اصلاً فراموش می کنم روزی گذشتن روزها از هبوط جادویی «او» را می شمردم.


از یاد می برم که روزی می گفتم:

دوست دارم مرهم او باشم

مرهم زخم های کهنه اش

دست هایم را بکشم روی زخم هایش و معجزه آسا آنها را خوب کنم و او حیرت کند

"مگر تو مسیح هستی؟"

و من بگویم

"بله! همان مسیح که درباره اش شنیدی! باورت نمی شود؟"

من زخم های او را می شویم

قلب شکسته اش را از نو پیوند می زنم

گونه های خیس اش را می بوسم

موهایش را نوازش می کنم

و می روم

او می گوید چیزی برای خودت برنداشتی؟

لبخندی بهش می زنم و پاسخ می دهم: برداشتم! بهترین را

کف دستم را باز می کنم

قطره ای از اشک های اوست

حالا دیگر می خندد و یادش نیست زمانی می گریسته

اما من یادم هست

قطره اشک را نشانش می دهم و می گویم این ناب ترین گوهر دنیاست. همین را

از همه ی جهان می خواهم.

برچسب: یادداشت, نویسنده: آریا مرادیان تاريخ: جمعه 19 آبان 1396 ساعت: 3:16

صفحه بندی