خرید بک لینک

چهارشنبه بیست و یکم فروردین ماه- سرم لحظه ای گیج می رود از نزدیک شدن «او» و نزدیک است بیافتم. از وجودش رایحه ای جادویی ساطع می شود و همه وجودم را قبضه می کند. تاب نزدیک شدنش را ندارم، بهش خو نگرفته ام چون در زندگی ام نایاب بوده. فکر می کنم همان قدر که در برابر تنهایی آسیب پذیرم، در مواجهه با «او» هم ناتوانم.


«او» از پس رویاهایم سر برآورد. از جایی در آن سوی رنگین کمان. می دانستم از آن سو سر برمی آورد. تبسم اش در نظرم لبخندی ابدی جلوه کرد. با این همه می دانم قدرتی برای مواجهه با «او» ندارم. مرد مطبوعی نیستم و نمی دانم چطور می شود در برخورد اول، دوم، یا سوم مطبوع جلوه کرد؟ آدم بذله گویی نیستم و راه چاره ای هم برای این ناتوانی پیدا نکرده ام. «او» بهم اندرز می دهد، ازم حمایت می کند و بعد مثل شبحی ناپدید می شود و من به خودم می گویم کاش من زودتر رفته بودم. کاش من در محو شدن پیش دستی می کردم.
از مواجهه با تبسمی دیگر هراس دارم و فکر می کنم «او» هم رنج بسیار کشیده است. لحظه ای با خودم فکر می کنم می توانم زخم هایش را مرهم بگذارم و این رنج چندین ماهه و شاید چندین ساله اش را به سرخوشی بدل کنم، اما بعد فکر می کنم راه بهتری هم هست. زودتر کوله بار سفرم را ببندم و این بار من بروم به جایی در آن سوی رنگین کمان. خودم را محو کنم برای ابد و هرگز برنگردم.

برچسب: یادداشت,پانزدهم, نویسنده: آریا مرادیان تاريخ: جمعه 19 آبان 1396 ساعت: 3:16

صفحه بندی