خرید بک لینک

سه شنبه بیستم فروردین ماه- می نویسم و پاک می کنم. نمی دانم چرا اینهمه وسواس پیدا کرده ام یا شاید هراس از نوشتن چیزهایی که نباید بنویسم، یا ننوشتن چیزهایی که باید بنویسم به این وسواس منجر می شود. چیزی که بهم شجاعت بیشتری می دهد این است که ممکن است نوشته های من به دیگری کمکی بکند برای خوشبخت تر شدن، یا خوشبخت تر کردن.


علت اینکه برخی روزها بدحالم را نمی فهمم. در نتیجه روزهای خوشحالی ام هم نمی دانم چرا خوشحالم. در یک قطعه موسیقی صدای زنی ایتالیایی «سوپرانو» می خواند. به الهام گفتم گویی «سوپرانو» خواندن زنان ایتالیایی با زنان همه جای دنیا فرق دارد. چرا یک زن ایتالیایی طوری «سوپرانو» می خواند که یک زن فرانسوی، آلمانی، یا انگلیسی نمی تواند. شاید این یک نیروی جسمانی در وجودش است؟ ممکن است واقعاً ربطی به «زنانگی» نداشته باشد. الهام نگاهم می کرد. حس کردم به نظرش حرف ابلهانه ای زدم. من خاموش ماندم و در دلم فکر کردم اگر زنی بخواهد یا بتواند هر چیزی در وجودش می تواند خاص باشد. طوری که هیچکس دیگر نتواند مثل او انجامش دهد. حتی نفس کشیدن. یکی از بزرگترین آرزوهای من این است که طرف مقابلم (واقعاً دیگر به الهام کاری ندارم چون انتظار داشتن از او بیهوده است) بلد باشد قهر کند. شاید به نظر خیلی ها قهر کردن چیز بدی باشد، اما در نظر من قهر کردن زیباترین و باشکوه ترین جلوه زنانگی است.


الهام حال جسمی بدی دارد. در این وضعیت بد فکر می کنم مطرح کردن جلوه های ظریف زنانه بی ثمرترین کار دنیا باشد. به خصوص که او در این وضعیت هم در فکر رسیدگی به کارهای بچه است. از خودن تعجب می کنم چرا سری به «دربند» نمی زنم در این روزهای صاف و آفتابی؟ شاید اگر در یک صبحگاه بهاری، پس از خواندن نماز صبح روانه شمال تهران شوم حالم خیلی بهتر شود. کار که همیشه هست و گاهی بیکاری هم! اما حس می کنم تحت تأثیر دیدن بارقه ای از روشنی در یک لحظه، حالا همه چیزهای دور و برم به نظرم کم سو جلوه می کنند. حتی «دربند» و «درکه» خوش آب و هوا. دیگر هیچ رمان، فیلم، یا آلبوم موسیقی مرا به هیجان نمی آورد. یا حتی دیدن دوستی قدیمی. گپ و گفت های مردانه را خیلی دوست دارم. دیروز که یک پروژه کاری خوب بهم پیشنهاد شد حس کردم می توانم اهمیت آمدن «او» را فراموش کنم، اما امروز حس می کنم ناتوانم.
گاهی فکر می کنم ممکن است «او» این نوشته ها را بخواند؟ اما فوراً با قطعیت به خودم می گویم نه! ممکن نیست. ترانه هایی که در ذهنم ناتمام هستند فکرم را درگیر می کنند، بی آنکه تلاشی برای پیدا کردن قطعه های گمشده این پازل آزاردهنده بکنم: ... من پر از غربت... تو هوای سرزمین، هجرت ما وسط آب... زورق بی سرنشین...

برچسب: یادداشت, نویسنده: آریا مرادیان تاريخ: جمعه 19 آبان 1396 ساعت: 3:16

صفحه بندی